ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
186
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
و اكناف مىفرستد و آنهايى كه اين كتابها را دريافت مىكنند صفحات آن را فقط براى ساختن فشنگ يا پيچيدن نمك به كار مىبرند . يك آلمانى معتقد بود : « انگلستان كشتى توفانزدهيى است » . يكى از ساكنان آن جزيره كه با خواندن چنين شعارى غرور ملىاش جريحهدار شده بود ، زير آن جمله چنين جواب داده بود : « دست گربه به گوشت نمىرسد ، مىگويد بو مىدهد ! » يكى ديگر كه ديد مثبت و واقعبينى داشت ، مفيد و مختصر نوشته بود : « ساسهاى بزرگى اينجا هست ! » يك ايتاليايى به آگاهى رهگذرها رسانده بود : « چهارمين بار است كه من از اينجا مىگذرم ! » يكى از همميهنانش با طنر جواب داده بود : « خوشبهحالت ! باز هم دلت مىخواهد كه به اينجا برگردى ؟ ! » . كمى دور تر يك انگليسى ديگر خيلى صاف و وقيحانه داستان يك عشقبازى نامشروع را با شاخ و برگ براى همه شرح داده بود . با اصل موضوع كارى نداريم ، اما اين كار درست است كه نام ديگران را با بوق و كرنا بر سر هر كوى و بازار بياوريم و اين نامها را با خط جلى روى در و ديوار بنويسيم ؟ حقا كه از آقايى و جوانمردى خيلى به دور است . همانگونه كه يكى از اهالى شهر مادريد ، از مدافعان سرسخت جنس لطيف ، به حق و با خشم تمام نوشته بود : « كسى كه حرمت خانمها را نگه ندارد ، در واقع حرمت هيچكس را نگه نمىدارد ، مرد رذل بسيار كثيف ! » . با اين اتمام حجت خشن ولى بسيار بجا به اين بحث خاتمه مىدهيم .